تبليغاتX
.وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت




تلاقی دو نگاه

 

جوان زیبایی بود که هرروزمی رفت تا زیبایی خود را دردریاچه ای تماشا کند .چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد غرق شد.در جایی که به آب افتاده بود،گلی رویید که "نرگس" نامیدندش.

وقتی نرگس مُرد، اوریادها _الهه های جنگل _به کناردریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ،به کوزه ای سرشار از اشک های شوراستحاله یافته بود.

اوریادها پرسیدند: « چرا می گریی؟ »

دریاچه گفت: «برای نرگس می گریم».

اوریادها گفتند:«آه،شگفت آورنیست که برای نرگس می گریی ....»

وادامه دادند :«هرچه بود،با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ،اما تو فرصت داشتی ازنزدیک زیبایی اش را تماشا کنی».

دریاچه پرسید:« مگرنرگس زیبا بود؟ »

اوریاد ها شگفت زده پاسخ دادند:«کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود،هرروزدرکنار تو می نشست ».

دریاچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت:

«من برای نرگس می گریم،اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.برای نرگس می گریم ،چون هربارازفراز کناره ام به رویم خم می شد،می توانستم در اعماق دیدگانش،بازتاب زیبایی خودم را ببینم ».

 

 


+ دل نوشته های قاصدک در بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 7:15 بعد از ظهر |